سلوک زمانه!!

صدايم زد تا موضوع مهمي را برايم بگويد. کنار چارچوب در اتاقش، تکيه داده به ديوار سرا پا گوش شدم. آن قدر با دقت و آب و تاب جريان را تعريف مي کرد که بي توجه به اطراف مجذوب گفته هايش شده بودم. خودش هم با تکيه کلامي به صورت ترجيع بند درگوشم، مرا به توجه و تمرکز به حرف هایش فرا مي خواند:

-    گوشت با منه هوشي جون.

اگر هم مي خواستم؛ نمي توانستم به گفته هايش بي توجه باشم. حين واگويي موضوع، چشمانش چون قوشي به دقت راه رو اداره را مي پاييد. کم کم قضيه به جاي حساسش رسيده بود. تمامي هوش و حواسم به او بود.

يک آن بي توجه به من،انگار نه انگار که من هم آدمم و به قول خودش دوست صمیمی اش هستم؛ مرا به کناري زده و به آن سوي راه رو دويد. هاج و واج با نگاهي و مبهوت به پشت سر نگريستم.  تعظيم و کرنش کنان جلو رئيس اداره را گرفته و با گردني کج و سري خم شده، بساط تملق و چابلوسي را پهن کرد.

زمان به درازا کشيد. او هنوز دست بردار نبود. در حین نفمیدم، رئیس چه جوابی داد؟! او به تندی دولا شد و دست رئیس را گرفته و غرقه در بوسه کرد. نااميد سر خورده، سري به تأسف تکان داده به طرف اتاقم راهي شدم. شعري از اقبال لاهوري در ذهنم تداعي شد.

    آدم از بي بصري بندگي آدم کرد                       گوهري داشت ولي نذر قباد و جم کرد

    يعني از خوي غلامي ز سگان خوار تر است             من نديدم که سگي پيش سگي سر خم کرد

راستي در کجاي اخلاق و ادب و فرهنگ ايستاده ايم ؟

شما چه مي گوييد ؟

 


/ 0 نظر / 36 بازدید