خودنویس (5)

   آخرش که چی؟ ... بپوش پسره شاشو. مگه نشنیدی که میگن: هرکی خریزه می خوره باهاس پای لرزشم بشینه.

گاهی انسان در زندگی کنایه هایی را می شنود که مفهومش را در نمی یابد. شاید اگر آن زمان می دانستم؛ از شدت شرم و درماندگی  هرگز از حمام پایم را بیرون نمی گذاشتم. به کندی تنم را خشک کرده و لباس پوشیده و بیرون زدم. پدرم که پای آسیب دیده اش را به موازات سفره دراز کرده و قاشقی ماست در دهان می گذاشت؛ با دیدنم به لحنی صمیمی زبان به گلایه گشود:

    کجایی بابا ... روده بزرگه روده کوچیکه رو خورد؟

حرفی برای پاسخ نداشتم. هنوز هم شرمسار و خجل بودم و یارای اینکه سرم را بالا کرده و در چهره پدرم نگاه کنم را نداشتم. پیش از اینکه بنشینم؛ انگار به صرافت متوجه حال و روزم شده بود.

    ممدلی آقا ... برو اون پالتومو بیار.

با خودم واگویه کردم:

    آخ جون، غلط نکنم خود نویسم توشه.

از شور شادی و شعف در پوست خود نمی گنجیدم. جلدی به سوی رخت آویز دم در رفته تا پالتو خیسش را بیاورم. ناگهان با هشدار مادرم در میانه راه میخ کوب شدم:

    اوهوی ... کجا ... می خوای همه جا خیس آب کنی! ... لازم نکرده.

مردد و پا در هوا نگاه ملتمسم را به سیمایش انداختم. پدر باز به یاری ام شتافت:

   نمی خواد بیاریش بابا. ... خودت دست تو جیبش کن و خودنویس تو درآر.

بیدرنگ و شتابان خیز براشته و دستم به کاویدن در چاه های عمیق جیبهایش فروبردم. پس از تقلایی چند، آن را یافته و بیرون کشیدم. آه از نهادم درآمد. خودنویس در جلد نایلونی اش از وسط به دونیم شده بود! غم و اندوهی بی پایان در دلم نشست. تمامی امید و آرزوهایم به سان یخی در آفتاب تموز آب شد. یأس و اندوه بدل به اشگی دویده در چشمانم شد و مژه های تفتیده ام را خیساند. کاخ رؤیاها و امید هماوردی با حبیب به آنی در هم شکست و فروریخت.

   بابا ... ممدلی قصه نخور خودم می چسبونمش. بیا بشین شامتو بخور.

صدای پدرم بود. مادرم هم به دل داریم پرداخت:

   بابات درستش می کنه. ... غصه نخور. قضا و قدره ... حتما" یه حکمتی توش بوده!

این کلام آخری مثل پتکی بر سرم کوبیده شد. چه قضا و قدری؟ ... چه حکمتی! مگه حکمت خدا اینه که منو از داشتن خودنویس محروم کنه! دلم می خواست بر سر مادرم و خدایش فریاد بزنم. ولی ... چه نصیبم می شد؟

آرام و مغموم پالتو پدرم را به گل میخ رخت آویز آویزان کردم. بغض فرو خورده ام؛ توان ماندن نداشت. ترکید و سیل اشگ و ضجه های کودکانه ام فضای بهت و سکوت را شکست. به تندی گریختم. خودم را به اتاقم رسانده و روی رخت خواب پیچیده در چادر شب، انداخته و مانند ابر بهاری و همراه رعد ضجه های بی هدف، سخت گریستم و نالیدم.

                                                                                                   خرداد ماه 1394

/ 0 نظر / 34 بازدید