نگاهی گذرا به کتاب , بالاخره یه روزی قشنگ حرف می زنم.,

این کتاب مجموعه ای از داستان های کوتاه و طنزی، نوشته دیوید سداریس با برگردان پیمان خاکسار است.

وقتی طنز و هزل اصولا"بار معنایی به خود گرفته و هویت می یابد که در قالب فرهنگ و اجتماعی خاص با هنجار های مشترک به تصویر کشیده شده باشد. بدیهی است که طنزی برای یک آمریکایی یا فرانسوی نوشته شده باشد؛ برای خواننده فارسی زبان چندان مطلوبیت گیرایی نخواهد داشت و بالعکس. چرا که مبتنی برای هنجار های آن ملت، قوم، نژاد و کشور به رشته تحریر درآمده است. در این میان طنزهایی هم هستند که با نگاهی فراملتی و ... نگاشته شده و هر خواننده ای را با توجه به اشارات و کنایه های انسانی و اجتماعی به معنی عام کلمه مجذوب خود می کند. ولی آنچه مسلم است.اکثر داستان های طنز نویسنده کتاب حاضر برای خواننده غیر آمریکایی جالب و مطبوع نیستند.( مگر داستان پسر گنده و یکی دو داستان دیگر، نمایش آخر، به یاد آوردن کودکی)

بارها نوشته و تکرار می کنم. یکی از بلیه های مترجمان این دیار( شاید هم زرنگی) این است که اقدام به ترجمه کتاب هایی می کنند که در امریکا یا هر کشور غربی با استقبال عمومی مواجه شده است. بدون آنکه نیاز های فرهنگی و ادبی مردم دیار خودشان وقعی نهند. آن هم در این وانفسایی که جامعه کتاب خوان به سبب سانسور و نبود و ... در عطش و تشنگی به سر می برد! از جمله همین کتاب حاضر، گیرم در آمریکا پر فروش بوده است! برای نمونه و بینی و بین الله یک خولننده ایرانی و فارسی زبان چه بهره و اطلاع و فهمی از این مکان ها دارد!؟

ص:28, زیبایی اجرای من در این بود که همزمان هر دو حس شادی و غمی را که در بازدید از الیسبورگ یا جی. سی. پنی وجود داشت زنده می کرد., راستی شمامی دانید که نام ها چه اماکنی هستند؟ مگر این که یک آمریکایی مادر زاد باشید.

هر چند نویسنده در قالب هزلی جامعه و روابط اجتماعی آمریکا را در جای جای قصه هایش در بوته نقد گذاشته است؛مثل: داستان دوازده لحظه در زندگی هنرمند.

اما از ترجمه! اگر مترجمی به زبان مادریش اشراف نداشته باشد. آن می شود که در کتاب حاضر شاهدش هستیم. یکی از دقایق و شیرینی های کتاب که هزل و طنز را قابل اعتنا می کند. بازی با لغات و اصطلاحات رایج در زبان و کشور آمریکاست. که مترجم تلاشی برای رفع و یا حتی آشنایی خواننده فارسی زبان نکرده است.مانند: واژگانی چون اسپید و اتا نازی که مترجم می توانست واژگان جایگزین و یا حداقل مأنوس فارسی را می آورد. برای مثال: اتانازی: مرگ ارادی یا اسپید: علف، ناس و یا ... شاید مراد نویسنده از اسپید رنگ ماده افیونی باشد. در این وجه مترجم می توانست برای خواننده فارسی زبان از کنایه و استعارۀ گَرد سفید به جای اسپید استفاده کند؛ تا پیام رسانی اش به مدد اصطلاحات مردم فارسی زبان گویا تر و روان تر باشد.

یا ص 44, وقتی می گی پی منظورت ... ,

بدین جهت بسیاری از اصطلاحات و واژگان انگیسی کتاب به سبب فقر اطلاعاتی و یا تنبلی مترجم بی هیچ توضیحی رها شده است. تنها در داستان , شهر نور در تاریکی, است که مترجم محترم دانسته های سینمایی اش را به رخ خواننده می کشد.

مترجم محترم از هول روانه کردن ترجمه اش به بازار نشر، فرصت ویراستاری را به خودش نداده است.مانند:

ص30: او به این موضوع در تابستانی که در به ... رسیده بود.,

ص45: , گاهی وسط مسیر ... سبز می شد. قربان ترجمه روان وسلیس!!!

گاهی مترجم جمله داستان را بی هدف رها می کند. ص66: , بعضی روز ها ... به این شکل فصیح ...( ادامی شود ، رها می کند یا چی؟)

یا ص 113, با جعبه ها ...

یا ص 119, اکر با لگد به ...

بهر حال در این دورانی که آمار کتاب خوانی سیر قهقرایی گرفته است. باید گفت: کاچی به از هیچی!


/ 1 نظر / 22 بازدید