آرزو

نمی­دانم کی و کجا چشم به جهان گشودم. همین در خاطرم هست که جایی وسیع بود و امثال من فراوان بودند.تازه خودم را شناختم و دوستانی یافته بودم؛ که مرا از آن جای وسیع و شلوغ به همراه تعدادی دیگر که هم سن و سال بودیم؛ جدا کرده به اتاقکی شیشه­ای بردند. خیلی کوچکتر از اولی بود؛ ولی می­شد از ورایش مناظر اطراف را تماشا کرد.

 این احساس شادمانی و شور را در من زنده کرده بود. تازه با محیط جدید خو گرفته بودم ؛ باز هم مرا از یارانم جدا کرده و به جای کوچکتری انتقالم دادند. انگار آن را برای من ساخته بودند. چند روزی در آن به تنهایی جولان می­دادم. آب زلال و غذای فراوان در دسترسم بود. وجود گل های مصنوعی و سنگ ریزه­های رنگارنگ بدان لطف و صفایی خاص داده بود . به همین هم دل خوش بودم. ولی سکوت و تنهایی ملال آوری عذابم می­داد.

خوش بختانه چند روزی تنهایی­ام دوام نیاورد ؛ زیرا دو تای دیگر که از تبار و نژادم نبودند؛ وارد آنجا شدند. نفسی به راحتی کشیده و سعی در دوستی با آن ها کردم. ولی تیرم به سنگ خورد. آن ها با زبان دیگری حرف می زدند. مرا به بازی نگرفته و باز در جمع تنها شدم. آرزوی همان جای اولی با آبی کدر که سر لقمه نانی از سر و کول هم بالا رفته و در جنگ و جدال بودیم؛ در دلم موج می­زد . در حسرتی عمیق روز و شبم را با خاطره­اش سر می­کردم .

مخصوصا" آنی که دوستم سر طلایی، از قول پدر بزرگش توصیف دریا را می­کرد. تا این که یک شب دریا با همان رنگ آبی سبز گونه­اش که ماهیانی بزرگ و کوچک در آن شادمانه غوطه می­خوردند؛ پیش چشمم ظاهر شد. از دیدنش به وجد درآمده و نیاز رفتن به دریا و همراه دیگران شدن به دلم چنگ می­زد.

دراین هنگام موجی بزرگ و خروشان به سویم آمد. تصمیم را گرفته و با هر چه در توان داشتم؛ به سویش جهیدم .در چشم به هم زدنی موج و دریا فروکش کردند. من هم روی چیزی به نرمی خاک سقوط کردم. هراسیده و نگران به جست و خیز پرداختم؛ سودی نداشت. خسته و ناتوان چشم به چراغ بالای سرم که هر لحظه کم نور تر می­شد؛ دوختم .

نمی­ دانم چه مدتی در آن حالت نزع مانده بودم. تنها احساس کردم؛ دستی مرا برداشته و با اندوه و یأس گفت:

     طفلکی مرده

صدای دیگری در پاسخش گفت:

    نندازیش تو سطل آشغال؛ بو گندش تا صب نمی­ ذاره بخوابیم.

روی انگشتانش از آن جا خارج شده و به کوچه رفتیم. مرا درون آبی کثیف و روان پرت کرد. همین که پوست تنم با آب آشنا شد؛ جانی دوباره یافتم. اکنون روز هاست که همراه این گنداب می­روم. شاید انتهایش دریا و آزادی باشد!.

                                       

/ 0 نظر / 5 بازدید