خودنویس(1)

با سلام داستان خود نویس را در چند پاره تقدیم می کنم. در انتظار راهنمایی ام.

                                               خودنویس

هیچ گاه از لوح ضمیرم پاک نمی شود. مثل یک یادگاریی می ماند که رهگذری با چاقوی تیزی روی تنه درختی کنده باشد. یا شاید مانند اطلاعیه ای که با سریش به تیر سیمانی چراغ برق چسبیده و از گزند و باد و باران محفوظ مانده است. هرگاه از کنار مغازه نوشت ابزار فروشی رد شده و چشمم به رنگ ها و طرح های گوناگونش می افتد؛ خاطره و یادش در دلم زنده می شود. بعد از این همه سال که گذشته است. هنوز که هنوز است؛ اگر نگاهم به بچه هایم که مشغول نوشتن تکالیفشان هستند؛ می افتد. باز آن خاطرۀ لعنتی سر برآورده، در ذهنم زنده شده و مرا به سال های دور می برد. برخی از رویدادها در زندگی آدم آن چنان جا خوش می کند که انگار جزوی از وجود و پاره ای از شخصیتش می شود.

انگار همین دیروز بود. درست یادم هست. کلاس چهارم دبستان بودم. دوشنبه دهم دی ماه بود. روز پیش برف زیادی باریده و نرم نرم ادامه داشت. بااین که گالش به پا داشتم؛ تا از مدرسه به خانه برسم؛ درونش پر برف شده و انگشتانم از سرما کرخ شده بود. معلمان هم مثل همیشه مشق زیادی داده بود. دست و دلم هم کرخ شده و میل نوشتن تکالیفم را نداشتم. چشمم روی صفحات کتاب و دفتر و گوشم به صدای رادیو بود. خدا خدا می کردم تا فردا مدرسه ها را تعطیل کنند. پدرم روزنامه می خواند. در این حین انگار خدا صدایم را شنیده بود. گوینده رادیو با لحنی خوش و دلپذیر گفت:

    ... فردا مدراس ابتدایی تعطیل است.

از شادی مدادم روی دفتر مشقم کوبیده، بسان اسبی شیهه زنان گفتم:

     آخ جون ... فردا تعطیله...

پدرم از بالای عینک ذره بینی اش، سرزنش آلود نگاهم کرده، ولی با تبسمی در شادیم شریک شد. صبح علی رغم فریاد ها و غرولند مادرم، دیر از خواب بلند شدم. پیش از شستن دست و رویم، به سوی پنجره خیز برداشتم. همه جا سفید سفید بود. بوته های شمشاد زیر کوهی از برف مدفون شده بود. از روی دیوار همسایه حدس زدم؛ باید نیم متری برف آمده باشد. با صدای مادرم به خود آمدم:

    بچه بیا صبونه تو بخور و برو سر درس و مشقت. ... این قده عین برف ندیده ها به پنجره نچسب.

هنوز او داشت از سماور روی میز گوشه اتاق برایم چای می ریخت که صبحانه را به شتاب خوردم؛ نه، بلعیدم و برخاستم.

    ممدلی جان، مگه دنبالت کردن، مادر! امروز که مدرسه نداری؛ واسه چی تند تند خوردی؟ مگه چایی نمی خوری مادر؟

    مادر جون، یه عالمه مشق دارم. باهاس تا بابا نیومده تمومش کنم.

او با تردید نگاهی به سراپایم انداخته و متعجب پرسید:

    چی شده ... آفتاب از کدوم طرف دراومده؟... ممدلیی که به ضرب دَگنَک مشقاشو می نوشت؛ به فکر نوشتن افتاده؟ غلط نکنم یه خبرایی یه که من نمی دونم؟!

طفلکی نمی دانست. شاید هم می دانست و خودش را به ندانستن می زد. دوهفته ای می شد که بابام قرار بود؛ برایم خودنویس بگیرد. هر روز غروب که از سرکار برمی گشت. برای دیدن خودنویسم خودم را به حیاط می انداختم. ولی دست از پا دراز تر برمی گشتم. طوری شده بود که شب ها خوابش را می دیدم. کِرم داشتن خودنویس را هم حبیب کاسه ساز با خودنویس لامی قهوه ای اش به جانم انداخته بود. درست یادم هست. یک ماه پیش بود. زنگ اول انشاء داشتیم.

   هی ... ممدلی ... ببین بابام واسم چی خریده!

   بده ببینم ... خودنویسه؟

   نه نمی دم. خرابش می کنی. تو دست خودم ببین. ...خیلی گرونه! اگه بابات یه برج حقوقشم بده، نمی تونه بخره. این خودنویس معمولی دوزاری که نیستش. مارکشو ببین لامیه. از خودنویس پارکرم گرون تره. ... واسه چی اونجوری نیگا می کنی؟ ... اینو بابام میگه.

     خیلی خب ... خودتو چس نکن. بده یه سرمشق بنویسم. ازش که کم نمی شه!

     نه نمی دم. بلد نیستی نوکشو می شکونی.

     من می شکونم! یه عمره با یه سرِ قلم فرانسه دارم مشق می نویسم. هنوز نشکسته. هرکی ندونه تو که می دونی.

     آره ... ولی ...

     ولی نداره پسر.

بعد چنگ زده تا خودنویس را از دستش بیرون بکشم. او دستش را پس کشید. تنها توانستم درش را بگیرم. در این حین معلمان انگار متوجه کشمکش ما شده بود؛ با صدایی نعره مانند داد کشید:

     اونجا چه خبره ...کره خرا! واسه چی لگد پرونی می کنین؟ نه کنه جوِتون زیاد شده!

حبیب که مرده موذی و آب زیرکاه بود؛ رنگ شکایت به کلامش داده و گفت:

     آقا اجازه ... این ممدلی همش مزاحم ما می شه و نمی ذاره انشامونو بنویسیم.

     آقا اجازه، ما که کاریش نداریم. آقااجازه درغ میگه.

     زر زر نکنین گوساله ها. ... وقت کلاسو می گیرین. دوتاتون بیاین اینجا ... یه ساعته مثه وزغ قور قور می کنین.

هر دو با سری آویزان برخاسته و مثل بز اَخفش به سویش روانه شدیم. همین که به مقابلش رسیدیم؛ نامرد نه ور داشت و نه گذاشت، با دو سیلی جانانه بناگوشمان را نوازش داد. بعد خودنویس و درش را از ما گرفته و روی میز انداخت. سپس با اشاره دست ما روانه پشت نیمکت کرد. پوست صورتم از شدت سوز و درد به گِز گِز افتاده بود. سرم منگ شده و سوت می کشید. احساس کردم؛ قطره اشگی روی مردمک چشمم لانه کرده است. همین که نشستم؛ نگاهی کینه توزانه به چشمان خیس حبیب انداخته و برایش خط و نشان کشیدم. کلاس در سکوت تحمیلی و ناخواسته ای فرورفته بود.

غرقه در افکار گوناگونی بودم. چگونه تلافی این نامردی و بی معرفتی حبیب را سرش دربیاورم. در این حین گلوله کاغذ تف مالی ای روی میز نیمکت افتاد. سرم را برگرداندم. غلام میرآبادی بود که از نیمکت کناری به اشاره چشم و ابرو نگاهم را به سوی معلم کشاند. او در کمال آرامش با خونویس حبیب مشغول نوشتن بود. با آرنج به پهلویش زدم. بی آنکه نگاهم کند؛ گفت:

    دیگه تا عمر دارم؛ نگاهت نمی کنم.

    چس خور...اونجا رو ببین ... آقا داره با خودنویست حال می کنه.

مثل جن زده سرش را بالا گرفت و به دست معلم خیره و به یکباره سیل اشگش روانه شد. ضمن حِق حِقی فروخورده، نالید:

    الانه که سر و ته خودنویسمو یکی کنه. ... عجب گهی خوردم که اونو آوردم مدرسه!

هر از چندی آقا بی آنکه از نوشتن دست بکشد؛ یکی از بچه ها را برای خواندن انشایش پای تخته احضار می کرد. حبیب هم که انگار دل توی دلش نبود. تمامی هوش و حواسش را روی دست آقا متمرکز کرده بود. چند دقیقه ای به زنگ پایان کلاس مانده بود که آقا معلم دست از نوشتن کشیده و حبیب را صدا زد:

    کاسه ساز ...بیا خودنویسه تو بگیر.

او به شتاب مرا با لگد به کناری زده و خودش را به معلم رساند.

    بچه ... مراقب باش خرابش نکنی! خودنویس روُن و خوش دستی یه. در ضمن خیلیم گرونه. ... مواظبش باش،می فهمی که؟

   چشم آقا ... می فهمم.

از آن روز تا دو هفته ای حبیب با من قهر بود و لام تا کام با من حرف نمی زد. من هم در آرزوی یک خط نوشتن با خودنویسش می سوختم و می ساختم.  هر روز به امید آشتی کنارش می نشستم. ولی او بی آنکه حتی نگاهم کند؛ در سکوتی زجرآور با خودنویسش ور می رفت. تا اینکه روز موعود فرارسید. دلم را به دریا زده و از جیب کتم دو تا کلوچه ای که مادرم پخته بود؛ درآوردم. می دانستم که عاشق کلوچه های مادرم هست. زیر چشمی نگاهشان کرد. فرصت را غنیمت دانسته و یکی از آن ها را به طرفش دراز کردم. لحظه به تردید نگاهش کرد. سپس به کندی آن را گرفته و هم زمان که به دهانش می برد؛ زیر لبی گفت:

   ممنون.

   آشتی ... حبیب؟

   آشتی ... ولی خودنویسمو نمی دم. گفته باشم.

   باشه. ... منم نمی خوام.

دیگر یخ کدورت میان مان آّب شده بود. هنوز یک ساعتی نگذشته بود که بالاخره خودنویس در دستم قرار گرفت. آن هم پس از قسم و آیه خوردن های فراوان، راضی شد که بدهد تا یک سرمشق بنویسم. من هم با احتیاط و دقت که مبادا به نوکش آسیبی برسد؛ نوشتم: ادب مرد به ز دولت اوست. جمله ای که ورد زبان ناظمان بود.

   پسر عجب خوش دسته و روُن می نویسه.

   واسه همینه که بهش میگن لامی!

این ها به کنار، از همان روز اولی که خودنویس حبیب را دیدم؛ نق زدن و عجز و التماس به مادرم شروع شد. ولی انگار نه انگار یک گوشش در بود و یک گوشش دروازه! اما سمج تر از کَنه بودم. تا دو سه روز کارم همین بود. وقت و بی وقت می گفتم:

   مادر، پس این خودنویسم را کی می خرین؟ آخه یه چیزی به بابا بگو.

   بچه یه لحظه زبون به کوم بگیر. چپ می رم راست می رم؛ عین مگس تو گوشم وز وز می کنی. ... دیگه ذلّه شدم. عصر که بابات بیاد بهش می گم.

   قربون مادر خوبم برم. منم همینو میخوام.

   کور خوندی... به بابات می گم که تو به جای درس خوندن. همش یلّری تلّری می کنی!

   آخه چی میشه بهش بگی واسم خودنویس بخره؟

   هیچی نمیشه. ... فقط میگه؛ مگه من چقده حقوق می گیرم که واسه اون خودنویس بگیرم. بعدشم میگه؛ مگه من سر گنج نشستم!

   آخه ... بابای حبیب که بَش زنه ذغال، واسش یه خودنویس لامی گرفته. بعد من که بابام معاون ثبت احواله نمی تونه یه خودنویس معمولی بگیره؟

   من نمی دونم. خودت می دونی. این تو و اون بابات.

می دانستم اگر به بابام بگویم؛ تنها چیزی که نصیبم می شود یک پس گردنیست. بعد یاد داداش محمد جواد افتادم و گفتم:

  خب اقلا" به داداش مم جواد بگو.

  اونو که بدون اجازه بابات آب نمی خوره. حرفشم نزن. تازه اگرم بخواد چیزی بگه؛ فریده نمی ذاره.

 

 

                                                                                                          

 

 

/ 0 نظر / 2 بازدید