نگاهی گذرا به کتاب " مردی به نام اُوِه"

این کتاب رمانی است از نویسنده و خبرنگار سوئدی فردریک بکمن که توسط حسین تهرانی ترجمه شده است. داستان روندی طنز آمیز دارد. البته در قالب طنز و هزل اروپایی که یا روش و نگاه فارسی به طنز و طنازی فاصله دارد. سبب هم با توجه به اختلاف دیدگاه های فرهنگی، اجتماعی و ... معلوم می باشد. اما همین کتاب با رمان های, مرد صد ساله ای که از پنجره فرار کرد و ناپدید شد. و , دختری که پادشاه سوئد را نجات داد., نگارش  دیگر نوسنده سوئدی (یوناس یوناسن ) که پیشتر به زبان فارسی ترجمه شده اند. از نظر طنازی و لطافت در صرح موضوعات در قالب ظنز در سطح نازل تری قرار دارد. سبک نگارش و روای داستان بر مبنای دانای کل می باشد.

نوسنده شخصیت اصلی داستان (اُوِه )را مردی صادق، جدی و دقیق در زندگی خصوصی واجتماعی اش معرفی می کند. مردی که همه چیز حول عقاید و نظم آموخته از پدرش می پرخد. انسانی گوشه گیر و خود ساخته و گوشه گیر که با نظم نوین سر سازگاری نداشته و آن را نوعی سقوط اخلاق و انسانی می پندارد. او با زنی ایرانی که به تازگی همسایه اش  شده و نوعی مسالمت را در رفتار و سکناتش دارد؛ در کشاشی قهر آمیز آشنا شده است. روال داستان با زیبایی و هزلی خفته این دو را بهم نزدیک می کند. به گونه ای در پایان قصه، او نه تنها از انزوای خود ساخته درمی آید؛ بل به عنصری مؤثر در اجتماع کوچک همسایگانش بدل می گردد.

در پایان خواننده را وا می دارد. که با نویسنده هم نوا شده و بگوید: با عشق و دوستی بی شائبه می توان سنگ را چون موم نرم کرد! آنجا که از زبان پروانه می گوید:

ص: 344 ... آشغال عوضی ... حق نداری بمیری و ما رو تنها بذاری، می فهمی؟

و پرداختن به همین خصوصیات که با رفتار و شیوه زندگی اجتماعی کنونی مردمان در تضاد قرار دارد را دست مایه طنز و هزل خویش کرده است. نویسنده شخصیت اصلی داستان ( اُوِه) را انسانی معتقد به اخلاق، عدالت و سخت کوشی توصیف می کند. مردی مربوط به دنیایی که در آن حق ناحق نمی شود ص: 162 در عین حال انسانی خوددار با احساس نهفته ای که آن را کم تر مجال بروز و ظهور می دهد. این خصلت را نویسنده در جای جای قصه می نمایاند. از جمله در برخورد گریز ناپذیر اُوِه با همسایگانش و ... ص: 244

نگاهی انسانی و لطیف که نویسنده به خوبی از توصیفش برآمده است.

شیوه و طرز زندگی ای که هرچند در برهه ای مقبولت اجتماعی داشته است. ولی اکنون باعث حیرت و بی اعتنایی دیگران می شود. از منظری دیگر، شاید اشاره ای به جامعه ای باشد که در آ« معنویت و اخلاف در معرض نابودی . کم رنگ شدن است؛ می باشد. آنجا که قهرمان داستان حاضر نمی شود دزد کیف پول را لو بدهد.

شیوه نگارش داستان در تمامی طول قصه به هزل پهلو می زند؛ تا طنزی جاندار که لبخندی بر لبان خواننده بیاورد. بیشتر هزل تلخی است که در لابلای قصه موج می زند.

ص 90: ...ولی به هر حال او مردی نشده بود که مردهای دیگر را لو بدهد.

نوسنده گاهی از تعابیر بدیع و زیبایی برای بیان بروز احساس اُوِه استفاده می کند.

ص92: ... و با خنده ای که در باقی مانده عمرش احساس می کرد که انگار یک نفر با پای برهنه، به سرعت از روی سینه اش زد می شود. ...

یا همان ص:

شاید برای او " چیزی" بود.

ولی برای اُوِه" یک نفر "بود.

نویسنده در توصیف حالات و رفتار شخصیت های داستانش به استفاده از تشبیه هایی بکر و دل نشین خواننده­ی رمان را از تکرار و یک نواختی که ممنکست داسنانش را کسالت بار کند؛در می آورد. به خوبی از عهده این مهم برمی آید. در سراسر داستان نمونه های فراوانی از این خلاقیت نویسندگی به چشم می خورد. مانند:

ص230: در چهره­ی اُوِه چیزی است که گویا از صخره های سخت کوهستان تراشیده شده باشد، و اعتماد به نفس زن را قطره قطره آب می کند.


داستان به نوعی اعتراض نویسنده را به تغییر و نگرش اجتماعی مردم و فروپاشی معیار های فردی می نمایاند.عصر رایانه و ارتباط الکترونیک و اثر گذاری تحولات سریع این ابزار ها را در اخلاق و رفتار های اجتماعی مردمان دارد. به گونه ای که نگرش مردم از اخلاق و توانایی های فردی به سمت و سوی معیارهای مادی سوق داده شده است. (هرچند در ظاهر امر قهرمان داستان در وادی انزوا طلبی سیر و زندگی می کند.) مثلا" روای داستان از زبان اَوِه می گوید:

ص 48: توانایی دیگر ارزش به حساب نمی آمد. وقتی همه چیز را با پول بخرد ...


اما سخنی در باره ترجمه. ترجمه هنی ظریف و دقیق است. شاید به تعبیری گویا می توان گفت: ترجمه هنر است. اگر مترجم علاوه بر زبان متن به زبان مادری اش اشراف و احاطه کامل و جامع نداشته باشد. همیشه یک چای ترجمه اش لنگ می زند. در نتیجه متن یا داستان حاصل ترجمه، دل چسب و جذاب برای خوانده فارسی زبان نشده و متن حاصل هم چون انشای کودکان دبستانی فاقد جذابیت و کشش باسته و شایسته میگردد.

این معضل در اکثر ترجمه های داستانی امروزی به سبب عدم اشراف کافی یا شافی مترجمان ما نمایان است.

در باره ترجمه این داستان می توان به عدم استفاده لازم از علامت مفعولی بی واسطه "را" بوده که مورد بی اعتنایی مترجم محترم گردیده و حاصل ترجمه را از روانی و گویایی لازمه تهی می کند.

ص87: ... به جز اُوِه ... که دیده باشد تام پول دزدیده باشد. آیا بهتر نمی شد؛ اگر نوشته می شد."  ... تام پول را دزدیده باشد.

همان ص: و در دنیا حتا یک نفر هم پیدا نمی شد که حتا لحظه ای تصور کند ...

در جمله کوتاه از کلمه حتا دو بار استفاده شده است. به نظر می رسد یکی از آن ها کافی به مقصود بوده و تأکید لازم را به خواننده القا می کند. هم چنین جای علامت مفعولی بی واسطه "را" پس از کلمه لحظه ای مشهود است.

هدف از نگارنده پرداختن به مواردی نیست که به نظر اگثر خوانندگان بی اهمیت تلقی می گردد؛ نیست. بلکه یادآوری این نکته ظریف و دقیق است که اگر مترجمان وسواس لازم در ترجمه را داشته باشند. هم به روانی و سلاست متن حاصل کمک کرده و هم چنین از ولنگاری و بی اعتنایی به داشته های غنی ادبیات فارسی، خواننده را به شلختگی و بی توجه به ادبیات غنی فارسی سوق می دهند!

مترجم چون ظاهرا"آگاهی به کلمه طلق و کاربرد آن نداشته است.در رساندن مفهموم و استفاده از این واژه مجبور به استفاده از اصطلاحی من درآوردی " شیشه مصنوعی" شده است. ص:149

چند سطر بعد به این باور رسیده که آن اصطللح رساننده مقصود نمی باشد. پس از اصطلاح " شیشه پلکسی" استفاده می کند. بلکه خواننده مقصود را دریافته که منظور نویسنده همان طلق است!!

بهر حال عدم ظرافت و دقت لازم در ترجمه داستان به کرات دیده می شود. بگذریم.

در پایان باید گفت: نویسنده در جذب خواننده موفق بوده و داستانی گیرا و لطیف پیش رو خواننده می گذارد.

                                            

/ 0 نظر / 19 بازدید