خودنویس (3)

   کی بود؟

   منم ربابه خانوم ... مهمون نمی خواین؟

او شتابان از آنجا بیرون آمده و گفت:

   به دلم برات شده بود که تویی زلیخا جون ... قدمت روی چشم. خودت که می دونی؛ تو آبجی گفتمی نه خواهر شوهر.

آنگاه دستش را گرفته و با خود به آشپزخانه برد. من هم دوباره دمرو روی قالی دراز کشیده و به نوشتن مشغول شدم. نمی دانم چه مدت گذاشت. هر دو صحبت کنان از آنجا بیرون آمدند. ناگهان پای عمه ام به سینی دواتم گیر کرده و آن را روی قالی واژگون کرد.

صدای هراس آلودی از دهان عمه ام بیرون آمد:

   اِوا ... خدا مرگم بده. عمه جون، مثه اینکه جوهر دواتت روی فرش ریخت!

   چیزی نمی شه ... نگرون نشین. توش لیقه داره. ...

   آره آبجی جون ... بعدشم ریخت که ریخت فدای سرت. این کاره همیشگیشه ... صد دفه گفتم؛ بچه جون کی یو دیدی وسط اتاق پلاس بشه و مشق بنویسه! به خرجش نمیره که نمیره.

در این حین فکری در مغزم شراره زد و بر زبانم جاری شد:

    عمه جون

    جون به جون عمه قربونت بره. بگو پسر گلم؟

    می خواستم بگم. اگه یه خودنویس داشتم. دیگه ترس ریختن جوهر دوات رو قالی رو نداشتم.

    خب عمه قربونت بره؛ بگو بابات واست بخره.

مادرم به تلخی جواب داد:

   دوهفته پیش به باباش گفت. نمیدونی آبجی، چه الم شنگه ای به پا کرد که اون سرش نا پیدا. منم ازترسم لال شدم. داداشتو که می شناسی ...؟

   آره، ربابه جون. ولی ... مگه یه خودنویس چنده؟ ... بی خود کرده نمی خره. حیف نیس دل این دردونه رو می شکونه! خودم می مونم تا بیاد. توهم عمه جون قصه نخور. من باباتو خودنویس می کنم!

همان هم شد. آن روز طرفای غروب پدرم با دستانی که کیسه و پاکت خرید آویزانش بود؛ وارد حیاط شد. منم پشت پنجره کشیک می کشیدم. پیش از این که صدایم کند؛ مثل کفتری آموخته، درپی دانه، خودم را به او رسانده و برخی از آن ها را از دستانش به زور قاپیدم. با خنده ای معنا دار پرسید:

    آفتاب از کدوم طرف دراومده؟ ... همیشه با التماس میومدی؟

از این که دستم رو شده بود؛ بی حرف و سخنی و بشتاب خودم را به راهرو خانه انداختم. رسیده و نرسیده فریاد زدم:

   مامان ... بابا اومد.

ابتدا مادرم و بعد عمه ام به پیشوازش رفتند. پدرم با دیدن او گل از گلش شکفت:

    به به ... چشمم به جمالت روشن!

   چشم و دلت همیشه روشن باشه، داداش جون.

خلاصه بعد از کلی گِله و گِله گزاری. تنگ دل هم نشسته و به خوش و بش مشغول شدند. من هم به اشاره مادرم به آشپزخانه رفته و برایشان چای آوردم. بعد کتاب و دفتر مشقم را در گوشه ای پهن کرده و ژست نوشتن به خود گرفتم. ولی تمام هوش و حواسم پهلوی آنها بود. یک لحظه سرم را که بلند کردم؛ عمه ام با اشاره چشم و ابرو فهماند که باید دمم را روی کولم گذاشته و آنها را تنها بگذارم. من هم بی درنگ وسایلم برداشته و به عمق صندوق خانه پناه بردم.

دل توی دلم نبود. هر از چندی بسان گربه ای نرم و چابک، بی صدا به سوی در خیز برداشته و گوشم را به سوراخ کلید می چسباندم؛ ببینم چه می گویند؟ ولی جز زمزمه ای کنگ، نصیبی نداشتم.

پس از چند دقیقه ای که برمن ساعت ها گذشت. با صدای عمه ام که می گفت:

   عمه جون ... این چایی که آوردی مثه آب حوض خنکه! بیا یه چایی داغ لب سوز بیار.

شتابان بیرون زده و دهان به اعتراض بازکردم:

   ولی ...

در حین مادرم انگشت اشاره اش را بر لب گذاشته، وادار به سکوتم کرد. پس از آن همگی زیر خنده زدند.  نفهمیدم به چه می خندیدند.هنوز هم پس از این همه سال هم نفمیدم!

عمه ام بعد از خوردن چایی اش، به شتاب برخاسته و چادرش را به سر کشید و به خنده گفت:

   برم که خیلی دیر شد. الانه که آقا رجب بیاد خونه. اگه من نباشم؛ دل نگرون می شه.

مادرم بال چادرش را گرفت و گفت:

  نمی ذارم بری. ... یه لقمه نون ماس پیدا میشه؛ باهم می خوریم.

پدر هم به تأسی از او ادامه داد:

  آره آبجی جون ... بمون.

  نه جون داداش، اون بدون من آب نمی خوره.

  اون با من. این که کاری نداره. الان ممدلی میره دنبالش. ممدلی ...

  نه داداش جون، ما عادت به خوردن نون و ماس نداریم. ایشالله یه وقت دیگه. واسه پلو خورون با آقامون میام.

بعد خنده ریز دل نشینش، چون زمزمه جویباری فضای خانه را انباشت. همگی تا دم در حیاط همراهش شدیم. پدرم رو به من کرد و گفت:

  عمه تو برسون.

  چشم.

  داداش جون، مگه من جوجم که گربه بخوردم. بعدشم خیالت تخت تخت، برنمی گردم!

اما من خیلی دلم می خواست که با او راهی شوم و از نتیجه هر چه زودتر آگاه گردم. چون هیچ کدامشان اشاره ای به خودنویس نکرده بودند. سرم شام هم حرف سخنی پیش نیامد. من هم از ترس خشم و مخالفت احتمالی پدرم لال مانی گرفته بودم. ولی از شما چه پنهان که دل توی دلم نبود. بی قراری و کنجکاوی امانم را بریده بود.

پس از شام، به بهانه کمک به مادرم، سفره را جمع کرده و هم چون بره ای از پی اش خودم را به آشپزخانه رساندم:

   مامان ...چی شد؟

خنده مهر آمیزش روی صورتم پاشید و گفت:

   برو خوش باش. بابات برات می خره.

قرارشد که برایم خودنویس بخرد. ولی ... یک هفته ای گذشت و از خودنویس خبری نبود. هر غروب که می آمد؛ یک جمله ورد زبانش شده بود:

   پاک یادم رفت پسرم، از بس کار سرم ریخته، موقع اومدن یادم می ره. ... فردا حتما" واست می خرم.

دیشب پس از اینکه اخبار رادیو تمام شد؛ به نرمی به سوی او خزیده و با لحنی که سعی می کردم؛ترحم برانگیز باشد. سرم را مانند گدایی درمانده و محزون کج کرده و همان طور که به گل های عنّابی قالی خیره شده بودم؛ گفتم:

   بابا جون، ایشالله که فردا یادتون نمی ره که اونی که قول داده بودین واسم بخرین.

پدرم همان طور که گوشش به رادیو بود؛ بی تفاوت پرسید:

   چی رو پسرم؟

   خودنویسو می گم بابا جون.

بی آنکه نگاهم کند؛ گفت:

   حتما" پسرم.

می دانستم که پاسخ همیشگی مرا به خودنویس نمی رساند. باید فکر بکری بکنم. خود را کناری کشیده و به نقشه کشدن مشغول شدم. بالاخره راهش یافتم. بهترین زمان لحظه حساس قصه جانی دالر که او ششدانگ توجه اش به رفتار و حرکات قهرمان اصلی اش بود. ستوان جانی دالر که گره معمای هر قتلی را می گشود. هیچ گاه فراموش نمی کنم. جانی دالر شخصیت محبوب من و بچه های مدرسه بود. دوستم عباس شاطری،  آن قدر تقلید صدایش خوب بود که بچه های کلاس عباس دالر صدایش می زدند. درست یادم هست که یک روز سر کلاس تعلیمات دینی همین که آقای بخشنده صدایش زد که برود کنار تخته و آداب وضو را برای بچه ها بگوید. با شیطنتی در صدا، به تقلید او گفت:

 هان ... ببینم چی گفتی ... آهان ... آداب وضو؟

معلمان هم به تقلید او، هانی گفت و با اردنگی از کلاس بیرونش انداخت.

با خودم واگویه کردم؛ ممدلی، الان وقتش هست. بعد جلدی خودم را حایل میان رادیو و نگاه پدر کرده و گفتم:

   بابا جون فردا حتما" برام می خری؟ 

   برو کنار ... ببینم چی گفت؟ می ذاری ببینم آخرش چی میشه؟ ... بعله واست می خرم.

آن روز تا عصر روی تاقچه پنجره نشسته و با نگاهی به آسمان مشق هایم را می نوشتم. تشر های مادرم هم مانع ترک جایگاهم نشد. بهانه خوبی داشتم. پدرم قرار بود برایم یک خودنویس بخرد. برای آمدنش لحظه شماری می کردم. ولی از بخت بدم پدرم دیرکرده بود. یک چشمم به ساعت و دیگری به در حیاط بود. گاو دُم غروب شده و بارش برف قطع گردیده، آسمان صاف شده بود. از ورای پنجره، میتوانستم سو سوی ستارگان و درخشش قرص کامل ماه را ببینم. با تهدید مادرم، به اکراه و بی میلی جل و پلاسم را از تاقچه جمع کردم. تازه به صرافت افتادم که دیر زمانی است که مثانه ام لبریز شده، پیش از رفتن به آنجا، برای آخرین بار نیم نگاهی به 

/ 0 نظر / 34 بازدید