عیدنامه

چه بهاری، عیدی؟!

وقتی همه از درد به خود می پیچند.

درد بی درمان فقر و تهیدستی

سفره ای سرشار از غم نان،

که ندارد سین ی جز سوگ بی پایان.

رنج آن کس که عزیز دربندش،

به چه حالیست در آن لحظۀ آغاز بهار.

غم آن هم وطن پاک و شریف

که به جای خانه، به بهانه،

گشته محروم ز کاشانۀ خویش.

ضجّه مادر پیری در فراق دلبندش،

چه بیرحمانه و بی تشویش به چماق تکفیر،

 نفس سبز بهاریش، در اوج جوانیش،

در گلو نشکفته، معدوم شدست

چه بهاری، عیدی؟!


/ 0 نظر / 42 بازدید