خودنویس (4)

حیاط انداختم. پدرم مثل بند رختی که از هر انگشتش کیسه و پاکتی آویزان بود؛ وارد شد. یک آن از دیدن قیافه اش خنده ام گرفت. مادرم که خودش را برای گوشمالیم آماده کرده بود؛ برافروخته و عصبانی به سویم یورش آورده بود؛ گفت:

     بخند ...تن لش. از بس کتک خوردی؛ پوستت مثه کرگدن کلفت شده. بایدم بخندی تن لش.

ازخوشحالی درپوستم  نمی گنجیدم. خندان با اشاره ای به پنجره گفتم:

    مامان بیا نیگا کن.

    باز چه مرگته؟

    به خدا هیچی ... فقط بیا بابا رو نیگا کن.

بعد بی آنکه منتظر بمانم. شتابان به راهرو رفتم. گالش ها و پالتوم را پوشیده و بیرون زدم. با خوشحالی دستی تکان داده و خندان به سویش دویدم. اوهم یکی از دستش هایش را بالا آورد. بالا آوردن همان و سریدن و به زمین افتادن، همان. هم زمان کیسه ها و پاکت های خریدش از دستانش رها شده و به سان رمه گوسفندی گرگ دیده، رمیده و روی هیکل ولو شده در میان برف ها هر یک به سویی گریختند.

صدای ناله مانندی از گلویم خارج شد:

  آخ ... نه!

تا به او برسم؛ گالش هایم پر برف شده بود. به هر جان کندنی که بود؛ خودم را به او رساندم. خندان دستش را به سویم دراز کرد.

  ممدلی جان ... بابا ... بیا دستمو بگیر تا پاشم.

دو دستی و با همه توانم دستش را گرفتم. هر چه زور زدم؛ نتوانستم. با تبسمی مهربان گفت:

  عزیزم ... این جوری نمیشه. تو بشین اینجا تا من دستمو بذارم رو شونت.

یکی از دستانش را ستون زمین کرد و آن یکی را روی شانه ام گذاشته و فشار داد. در یک آن فشار دستش به تمامی هیکلم منتقل شد.

در این حین فشار مضاعفی به مثانه ام وارد شد. در یک آن مهارش از دستم خارج شد. احساس رخوت وسستی کردم .ناگهان کشاله های رانم داغ و به سرعت سردشد. چکه هایش که از منافذ شلوارم می ریخت؛ برف های زیرم را آب کرد.از شرم و ترس توان مقاومتم شکست. مثل خمیری زیر فشاردست پدرم مچاله شده و روی برف ها ولو شدم. او که نیم خیز شده بود؛ با صایی بلند خندید و گفت:

   بابا همه زورت همین بود! مگه نون نخوردی؟

گیج و گول هنوزبه برف های آب شده زیرم خیره شده بودم. در اوج شرمساری و خجالت سرم را بلند نکردم. هزار و یک فکر و خیال در کاسه سرم می چرخید. حتما" فهمیده والا این جوری نمی خندید. ... نه پسر اگر فهمیده بود که می گفت. ... شاید فهمیده و به روی خودش نمی آرد. ... نه فکر نمی کنم ... شاید ... از زمین خوردنم به خنده افتاده. ... منظورش از همه زورت چی بود؟ شاید ...

  هوار های مادرم به کمکم آمد:

   چه تونه پدر و پسر مثه خیکّ ماس رو زمین ولو شدین؟ زود بلند شین. وگرنه میچاین و رو دستم می مونین.

   عفت خانم، این بچه زورش نمی رسه، منوبلن کنه. بیا کمک.

مادر همان طور که زیر لبی غرولند می کرد؛ زیر بغل پدرم را گرفت و سعی کرد بلندش کند. اما مثل اینکه نتوانست. اول با اخمی شیرین رو به او کرده و گفت:

   آقا جمال، بد نیس که توهم یه تکونی به خودت بدی.

بعد رو به من کرده و با تشری گفت:

   بلن شو ... بچه. چی مثه خرس قطبی چسبیدی به برفا!

نگاهی به پایین تنه ام انداختم. خوشبختانه از برف و شاش خیس شده بود. امیدوار برخاستم. چون که جای هیچ شک و شبهه ای باقی نمانده بود. گویی تنها برف بود که شلوارم را خیس کرده است. با این پندار به تندی برخاسته و شانه ام را ستون زیر بغل پدرم کردم. در این حین نمی دانم چه شد که نگاه مادرم به برف های زیر پایم افتاد. لختی با چشم های خیره شده اش آن را کاوید. سپس با لحنی مردد و شماتت آمیز گفت:

    ممدلی ... واسه چی برفای زیر پات زرده؟

انگار کوهی از برف و سرمایش بر سرم آوار شد. مانده بودم که چه بگویم! از سویی گیج و گول و حیران که مادرم در این گاو دم غروب چگونه توانسته بود؛ برف شاشی ام را تشخیص دهد؟ پیش از این که بر شرمم غلبه کنم. تا برای توجیه شاش کردن ناخواسته ام  دروغی سرهم دهان کنم؛ پدرم به دادم رسید و با تبسمی معنی دار رو به او گفت:

   خانونم ... بازم خیالاتی شدی ؟ حتما" یکی از پرتقالا زیرش مونده و له شده.

آن آنگاه با خنده ای بلند و بی اعتنا به غرولند های او ادامه داد:

   بیا به جای این که به فکر نجس و پاکی باشی کمک کن؛ بلندشم.

او هم پس از مکثی که نشان از ناباوری داشت. آن یکی زیر بغلش را گرفته و از زمین بلندش کردیم. ولی او قوز کرده ماند و با ناله کشداری به صدا درآمد:

  آی ... خدا. مُردم!

مادرم سراسیمه و نگران به تردد پرسید:

  چی شده جمال؟ ... باز خودتو لوس کردی. ما که کاری نکردیم!

  لوس چیه زن؟ غلط نکنم، استخون لگنم شکسته. چونکه همین که بلندم کردین؛ دردی کُشنده به جانم افتاد.

مادرم هراسان گفت:

   بلا به دور ... آقا جمال ... ایشاله چیزی نشده. جند بار بهت گفتم مرد سر به هوا راه نرو، جلو پاتو نیگا کن. این بار دومه که تو برفا زمین می خوری. بار اولش که یادته، از خونه بابات اینا میومدیم. آخرش کار دست خودت می دی!این هم بار زمین خوردی. خدا سومی شو به خیر بگذرونه.

   تا سه نشه بازی نشه، عفت خانوم.

  خوبه ... خوبه، لوس بازی درنیار. خودتم کمک کن ... یا علی!

به هر جان کندنی که بود؛ کشان کشان تا دم در بهارخواب آوردیمش. زیر نور زرد رنگ لامپ دم در، نگاهی به چهرۀ دردمند پدرم انداختم. مثل مهتابی سفید شده بود. حس غریبی از هم دردی و عشق در جانم دوید. صورتم را چون بره ای به سیبک گلویش که همراه چهرۀ دردمندش در تب و تاب بود؛ نزدیک کرده و بوسیده و به هق هق افتادم.

   چیزی نیس پسرم ... یه کم پام ضرب دیده.

بعد دستش را به چارچوب در تکیه داده و ادامه داد:

    گالشاتو درار ... کمک کن برم تو ... از سرما استخونام ذُق ذُق می کنه.

در حین مادرم به سان آقای رعدی ناظم مدرسه مان غرید:

    لازم نکرده ... اول برو کیسه های خریدو که مثه جیگر زلیخا رو برفا بخش و پلا شدن؛ بیار. خودم باباتو می برم تو.

سپس غرولند کنان زمزمه کرد:

    ای خدا ... این چه مصیبتی بود که اول سر سیاه زمستون نصیبمون شد!

 کیسه های خرید را که آوردم. مادرم مثل سد سکندر جلو چارچوب در ایستاده بود. از شدت سرما طاقم طاق شده و چون بید می لرزیدم. با عجله گالش هایم را درآورده تا وارد شوم. با نهیب و هشدارش در جا میخکوب شدم:

  اُهوی ... کجا؟ تکون نخور ... اول تنبون شاشی تو درآر. بعدش این دمپاییا رو پات کن. یه راست میری حموم. فهمیدی ...!

صدای ملاطفت آمیز پدرم از اتاق نشیمن بلند شد:

   ولش کن خانوم. بذار بیاد تو؛ از سرما می چاد ها!

برای اولین بار بود که او به پشتیبانی ام برمی خاست. لهیبی از شعف و شوق در وجودم زبانه کشید. گرمای جان بخشی در کالبدم دمید. بی هیچ اعتراضی با اینکه از سرما سگ لرز می زدم؛ چون کره خری یتیم، فرمانش را مو به مو اجرا کردم. شتابان و کون برهنه خودم را در حمام انداختم. از پشت سرم صدای سرخوشانه و خندان پدرم بدرقه ام کرد:

   دیدم ... دیدم ...هه هه... هه!

زیر دوش آب داغ از خشم و خجالت می لرزیدم. خشم از رفتار زشت و بی ملاحظه مادر و از شرم عریانی ام زیر نگاه پدر! هر چند او با شوخی تلقی کردن آن سعی در طبیعی نشان دادن ادار غیر ارادیم را داشت. دلم می خواست تا ساعت ها در حمام می ماندم. تا بار دیگر در معرض نگاه های شوخ او و شماتت آمیز مادرم قرار نگیرم. متزلزل و درهم شکسته زیر دوش چمباتمه زدم. نمی دانم چه وقت گذاشت. با  صدای مادرم به خود آمدم:

    ممدلی ... ممدلی داری چیکار می کنی؟ بیا بیرون دیگه. دارم شامو می کشم. غذات یخ می کنه بچه!

به ناچار و با سستی برخاسته و نگاهی به شیشه بخار گرفته در انداخته و با صدایی خفه و شرم آگین پاسخ دادم:

    چشم ... دارم میام.

بعد با اکراه شیر را بسته، مغموم و افسرده چونان بره ای در انتظار ذبح به کندی وارد سر بینه شدم. چشم در چشم به آیینه خیره شدم. با اینکه صورتم از داغی گرم های داخل حمام مثل لبو سرخ شده بود؛ بازهم سرمای مرموزی اندامم را به رعشه انداخته و دندان های به هم قفل شدم را به نحوی محسوس برهم می زد.

   مملی ... مگه حموم زایمان می کنی!؟

نفهمیدم منظورش چیست؟ ولی با اکراه گفتم:

   اومدم بیرون مامان جون.

با خودم واگویه کردم:

/ 0 نظر / 2 بازدید