واگویه¬ی تلواسه

نشسته ای و به صفحه مات و بی روح تلویزیون خیره شده ای. در تاریک و روشن فضایی رعب آور، دخترکی همراه با اشگ و ندامت، به اعترافی سنگین و بهت آور پرداخته است. اینکه او در خلوت خویش و برای خرده شادمانی که حاکمیت از دادنش به او دریغ کرده است. به رقص و پایکوبی پرداخته است. صحنه، نمایش نیست. واقعیت تلخ این روزهای جامعه ایران است. با دیدنش اشگ در چشم خانه خشکیده ات می ماسد.

لختی بدین می اندیشی که همین است وعده­ ی اسلام ناب محمدی پس از سی و اندی سال!! هرچند در باره این نمایش شوم و انعکاسش در سایت و رسانه های گوناگون گفته و نوشته اند. ولی تو به این باور می رسی که به قول نیما:

به کجای این شب تیره بیاویزم عبای ژنده­ی خود را!!!

راستی هیچ فکر و تأمل کرده اید. این چگونه مسلمانی است که این چنین با آبرو و حیثیت نوجوانی بازی می کند؟

مگر آبروی مسلمان را می توان به خاطر تمایلات و نظرات تنگ نظرانه و اهداف پلید خارج از عرف و هنجار دینی و ... به بازی گرفت؟!!

شاید پاسخی نیابید. ولی جان کلام را لسان الغیب، حافظ چهارده روایت از قرآن، در هفت قرن پیش گفته است:

         گر مسلمانی از این است که حافظ دارد              وای اگر از پس امروز بوَد فردایی


/ 0 نظر / 18 بازدید