گویند در زمان خلافت عمر بن خطّاب ، فردی اعرابی به نام ابو جهل حجازی به والی گری شهر ری منصوب بگشتی . وی در ابتدای حکومت ، بنای خویش را بر تساهل و مدارا گذاشتی . به مرور ایام که سلطه‌ی خود را بر ارکان مُلک و بلد مسلط گردانیدی ؛ بدین باور رسیدی که همگان بر رأی و نظر وی اتفاق داشتندی . پس برخی از اکابر شهر را که خلاف طبعش بودی ؛ به بهانه های واهی معزول و بی اعتبار بگردانیدی . بل زمزمه های مخالفت و کژتابی را در نطفه خاموش بنمایدی .

در این میان بعضی از اقارب و خواص که عرصه را بر خویش تنگ دیدی ؛نوای مخالفت در منابر و مجالس ساز کردی .

جماعتی از خلایق که از ستم و ظلم وی در ستوه بودندی ؛ گرد ایشان حلقه زدندی . ابو جهل به اندیشه شدی . پس از آن گماشتگانی بر در خانه هایشان نهادی تا مانع ورود تابعانشان به بیوت آنها گردندی .

بدین نمط در شهر زمزمه های شورش و بلوا به پا خاستی . مردمان در جامع شهر گرد آمدی و صدای اعتراض و نارضایتی ازین بست و قبض را بلند بکردی . خبر این غوغا و آشوب به وی رساندی . وی دستی بر محاسنش کشیدی و گفتی :

      یکی از خواص به مسجد جامع شهری رفتی و پیغام ما به روشنی گویدی : هر کس که با ما نیست ؛ برماست . پس هدم و حبسش جایز باشدی .

رندی شنودی و گفتی :

      وی این کلام پیامبر ما محمد مصطفی را درنیافتی که فرمودی :

        الملک یبقی معی الکفر ولا یبقی مع الظلم .

 

                                                                             باقی بقایتان