این جامعه ای که در آن زندگی میکنیم , تمامی نشانه های یک جامه به قول امروزی مدنی را در ظاهر با خود یدک می کشد . اما اگر پوسته اش ترک بخورد یا ناخواسته و به اجبار گذرت به لایه های درونی اش بیافتد . اثری و نشانی از روابط و مناسبات مدنی جاری و ساری در سایر جوامع مدنی نخواهی دید .

همان روابط و بده بستان طایفه و قبیلگی عهد بوق حاکم است . از کدام طایفه و محفلی ؟ چه کسی تو را معرفی کرده است ؟ و... باقی قضایا . به هر دری که می زنی همان ترانه معروف را برایت می خوانند ؛ غریبه نیاد داخلمون ...

پس تو برای همیشه پشت در می مانی . دم گرم و گریه و زاری هم اثری در آهن سردشان نمی کند .بلایی که در این چند ساله در حیطه ادبی برسر من حقیر آوار شده است .

 و دیده  نمی شوم . بماند .تام آرزو شده ام که یکی از دورن چادر ایل به قصد هوا خوری بیرون آمده و با تیپایی به آبگاهم بگوید ؛ عمویی خرت به چند ؟

اگر بامن احساس هم دردی می کنید . دعایی بکنید تا شاید منهم اتفاقی پسر خاله دسته دیزی آبدارچی یکی از این محافل شوم . از آن لحظه به بعد , همه تان را ریز می بینم . چرا که کبوتر شانس روی سر کچلم نشسته , سرم مثل سر شاه می شود .

از آن لحظه بعد , هر جمله ام از زوایای گوناگون نقد می شود . حالا خر بیار و باقالی بارکن :

-  روان شناسانه لایه های روابط درون جامعه را به زیبایی می کاود .

-  پیرنگ قصه هایش پروست وار در مسیر بورخس گام بر می دارد .

-  به جرات می توان گفت ؛ یکی از پیروان راستین ولف است .

- ... 

کاشکی درد به همین خلاصه می شد .کتابی که بد یا خوب , به هزار مشقت و رنج با زدن لقمه ای از گلوی خانواده ات منتشر کرده ای . تازه به اول عشق می رسی . چون همان ساز و کار محفلی به بهانه های : فروش ندارد و امکان پخش نداریم , و شرمنده ایم , و... به قول داش آکل ها , چنان کف گرگی به پوزه ات می کوبند که رب و ربت رایاد کنی .

بماند . این هم درد دلی بود . شما ببخشید .