زمانه‌ی غریبی شده است . گاهی در اوج آشنایی , غم غربت و احساس پوچی گلویت را می فشارد . روان شناسان افسردگی اش می نامند . هرچه هست ؛ این حس مثل موریانه به جان درخت زندگی افتاده و از درون تاب و توانش را می کاهد . هرچه هست ؛ رنگ شادی و نشاط را می زداید . هرچه هست ؛ جوان مرگی و عصیان را در پی دارد . هر چه هست ؛ روز مرگی و خوک سانی ره آوردش است .

راستی , چرایی پیدایی اش را می دانید ؟

همه می دانند . هرکس به باور و پندار خویش . بماند .