انسان همیشه تنها بوده و خواهد بود . از بدو خلقت در مینو , یگانه خلقتی که تنها آفریده شد . در سقوط و هبوط به زمین , بازهم به تنهایی گلیم اش را بر دوش کشید .شاید پر بی راه نباشد ؛ اگر گفته شود : انسان محکوم به تنهاییست .

او می هراسد ؛ می رمد از تنهایی . پس به دنبال مفری , گریز گاهی می گردد که پناهگاه و مأمنش در برابر تنهایی باشد . در این میانه چونان خسی به هر سو می گردد . بل از این وحشت تنهایی به در آید .

خواه معنوی , خواه مادی .بدین گونه بسان ریگی در میانه تند آب , یا کاهی در معبر باد , به هر سو می غلتد و می چرخد .شاید آرام و قراری یابد .

دست می یازد به هرچه هست و نیست . دل بستگی به قدرت و شوکت , وابستگی به اشیای پیرامونش , هر چه باشد . اما تنهایی اش را درمانی نیست .

راستی هیچ می دانید ؟ در اوج با هم بودن و دل بستگی تنهایید ! بی گمان یگانه راه , همان پیوستن و در آویختن به منشاء جداییست که مأوایی آرام بخش و دل چسب است .سرودی که تمامی پیامبران , به تکرار در تمامی قرون و اعصار در گوشمان زمزمه کرده اند . همانی که زردشت به سادگی اندرز داده : پندار نیک , کردار نیک , گفتار نیک .

شما , جان پناه دیگری را می شناسید ؟