نظافت راهرو ها و اتاق ها را به پایان برده بود . اکنون کنار پنجره , زیر خنکای نسیم کولر نشسته و دستی را ستون چانه , بیرون را نظاره می کرد . پرسیدمش :

-   روزه ای ؟

-   نه

-   چرا ؟

-   با این گرانی و مواجب ناچیز , مگر می شود با نان و ... روزه گرفت ؟

یاد گذشته ای دور در ذهنم زنده شد . از مدرسه می آمدم . کار گر بنایی بود . پاچه های تنبانش را تا بالای زانو تا زده بود . عرق ریزان در آن گرمای طاقت فرسای نیم روز تابستان به لگد کوبی کاه گل برای پشت بام مشغول بود . پاره ای نان و پنیر به دندان گرفته بودم . مرا که دید ؛ به خنده پرسید :

-    آقا پسر روزه نیستی ؟

به شرم و آزرم پاسخش دادم :

-    نه

همراه تبسمی شیرین به ترنم گفت :

-   روزه خوار پت پتی      جواب خدا ره چی متی !

-   بر من که واجب نیست !

-   تمرین کن تا که بزرگ شدی ؛ بتوانی بگیری .

هر دو کارگر بودند . این یکی و آن یکی . زمانه دیگر شده . شاید هم حق با این باشد .

شکم گرسنه ، دین و ایمان ندارد . یا ... بماند .