یکی از بلایایی که فرهنگ و ادب این دیار همیشه و تاکنون به سرش آوار شده است ؛ بلای محرم علی خانی می باشد . حتما" محرم علی خان معرف حضور تان است . همان سانسور چی دوره‌ پهلوی را می گویم .همویی که به جان کتب و مطبوعات افتاده بود و بر طبق میل و نظر او مطالب نویسندگان از دم تیغ سانسور می گذشت .

بماند غرض از این مقدمه واگویی درد کهنه و زخم ماندگار سانسور در این ملک است . هنوز که هنوز است . بازهم ایل و تبار همان محرم علی خان حاکم بر نوشته و اثر نویسندگان این کشورند .

اما , بشنو از نی , در اواخر تابستان ٨۶رمان " من و این جماعت "را از طریق ناشر به وزارت ارشاد برای کسب مجوز نشر رفت . آن هم چه رفتنی ! پس از یک سال و اندی امریه ای از طریق ناشر به دستم رسید . اگر می خواهید این کتاب رمان اجازه نشر گیرد ؛ بایستی پانزده موردش حذف گردد .یعنی حدود دوازده صفحه . تو خود بخوان حدیث مفصل از این مجمل . پس از یک ماهی در اغما بودن ، بالاخره تن به سانسور دادم . برای خالی نبودن عریضه دو نمونه حذفی را عینا" منعکس می کنم :

ص٧٠ : " آن گاه به تأنی به سویش خزیده , دست راست اورا که روی پشتی راحتی یله شده بود ؛ با دستان تفتیده اش گرفت و به لب هایش نزدیک کرد . او نیز با رضایتی پنهان و بی مقاومتی نگاهش را به پیشانی فراخ سعید دوخته بود .

گویی تماس لب های او دیوار خشم و قهر را به سرعت فرو ریخت . لب های نیلوفر به کلامی پوزش پذیر باز شد ."

ص ٨۶: " - آخر کسی نیست که به او بگوید ؛ زن ، چرا وقت و بی وقت با تلفن های بی جایت مزاحم آسایش دیگران می شوی . "

تا یادم نرفته بگویم که این کتاب و کتاب دیگرم از طریق فروشگاه اینترنتی آدینه بوک عرضه می گردد .

                                                                          باقی بقایتان